September 2009
1 post
August 2009
2 posts
January 2009
1 post
fear of the dark
آن “من ِ” از دست رفته ، آن تکه ای را که دوست داشتم از میان آنهمه که از دست رفته
ایستاده جلویم و دلم را می لرزاند
می ترسم از گناه
و راه را به اشتباه رفتن
جلویم ایستاده
و فقط زل می زند در چشمهایم
می گوید بی هدف و گناهکار شدم
گناهکار…
December 2008
6 posts
note#1000
It just doesn’t work, no matter how much I am trying to keep it.
I remember today I showed my cellphone background to her and said: see, this my heart hanging on the tree!
She laughed at me, saying: you are mindless too!
I laughed with her and now I see that she is right, even that mother was right who adviced her little girl. Why men are not fair, just why they close their f** eyes and...
یلدای بی یلدا
دلم خیلی گرفت امروز، یهو انگار غم ها آوار شد سرم، فکر کردم امشب شب یلداست و من تنهام، خونه بی نور و بی رنگ، آدمهای خونه سرشون تو لاک خودشون پای تلویزیون، هیچ کس نیست که بدونه واقعاً چی داره توی زندگی من می گذره؟ هیچ کس نیست که بدونه زهرای واقعی کیه؟ خیلی احساس تنهایی کردم تو این خونه که 25 ساله دارم توش زندگی میکنم.
کی تنهایی های من تموم می شه؟ کی من هم اون طعم شیرین زندگی واقعی رو حس میکنم؟...
The Secret
the secret about loving him and the reason I am sticking to him, trying to keeping up, is that he is not like those stupid guys who are cold like a stone and when you ask them the reason, they say rubbish things like that their life is busy or they don’t deserve love or they can’t keep women.
he is special cuz as a real man, he wants to be loved and follow up your love beside...
.
آدم ها؟ گمانم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدمشان، منتها خدا می داند کجا میشود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان .نه این که ریشه ندارند!؟ این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده.
دوسته بعد مدتها می پرسه چطوری؟ چه خبر؟
شاید یکسالی باشه باهاش حرف نزدم، اما هیچ چیز تغییری نکرده، من بهتر نشدم، یکسال پیرتر شدم، یکسال به مرگ نزدیکتر شدم، یکسال گناهانم بیشتر شد و یکسال دیگر هم به بیهودگی...
نقش
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
یاد یک روز صبح پاییزی همین چند وقت قبل افتادم، فکر کنم اوایل مهر بود، یک صبح پاییزی که من بودم و تو تازه رفته بودی، شاید هم من رفته بودم، چه فرقی می کند؟
این بیت شعر را برایت فرستادم،
و برگشتی همان روزها،
پاییز برای من زیباست، چون راز قدم گذاشتن تو به دنیای من را در خود پنهان کرده.
به همین زیبایی و سادگی…
تن ها
می شناسم زنهای تنهایی رو که برای گریز از احساس نبودن همیشگی یک مرد در زندگیشون چه کارها که نمی کنن، دلخوش می شن به خوشی های کوچک زندگی، به لباس های رنگی و به صفحه های موسیقی، به مهمانی های شبانه دوستان و به دخترکان جوانی که هر روز با هم وعده گردش می ذارن و گاه لابلای حرفهاشون اون حس سرد عمیق پنهان نشدنی تنهایی سر می زنه و تو می فهمی توی دلش اون قدرها هم خوشبخت نیست. لابد متقابل آن مردهایی هم هستند...
November 2008
3 posts
گاهی چرا من نه؟
گاهی، فقط گاهی شاید از فشار ناشی از عوامل بیرونی، یا احساس بیهودگی مزمن در عین کار و فعالیت شبانه روزی،
یا شاید در اثر این احساس ابدی که هیچ وقت جایی نایستادم که باید بایستم،
یا هر حس پوچ دیگه ای،
میخوام بخزم درون خودم، یادم نیاد کی بودم و کی ها رو دیدم و چه کارا کردم،
بکنم از هر چی بودم و قراره باشم،
حتی تنها هم نباشم،
نمیدونم، شاید کسی پیدا بشه که معنی این حس گذرا رو بفهمه،
شاید باید...
به امید آرامش ابدی
دلم میخواد بار و بندیلمو جمع کنم و برم یه مدتی تو اون روستا زندگی کنم، روزها ساعت 7 بیدار بشم و ببینم که بله اینجا خوشبختانه موبایل ها آنتن نمی دن و نه من لپ تاپ ندارم و طراحی و ترجمه ندارم و نه من الان نباید بدو ام دنبال تاکسی که برم سرکار و بروم توی گزگز سرما دست و صورتم را بشورم و صبحانه سرشیر بخورم با نان تنوری و چایی که روی آتیش دم شده و بقیه روز را بدو ام به دنبال پروانه ها و آهنگ گوش بدم و...
-
دیروز به زهرا زنگ زدم کلی درد دل کرد از اینکه کار و بارش جور نیست، مشکلات مالی و خیلی چیزای دیگه. اخر حرفا برگشته به من میگه کاش آدم شادی هاش طولانی باشه و غم هاش لحظه ای. نه اینکه همش تو دلت پر غصه باشه و گاهی یه شادی زودگذر از در خونه ات رد شه و زود هم تموم شه.
حالا من اعتراف میکنم، که یه کار مزخرف دارم که به لعنت نمی ارزه ولی خرج خودمو در میارم. خانواده دارم و بدنم هم تقریبا سالمه. مامان بابام...
October 2008
7 posts
یادداشت 2
دقیقاً هیچی برای گفتن ندارم!
وقتی تعداد نوشته های من بالاست یعنی حال روحی ام خیلی داغونه و الان که در وضعیت استیبل!!! به سر می برم هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه روزهای متمادی هست که قصد تمیز کردن اتاقم رو دارم و میخوام کلی اسباب رو دور بریزم و دورمو سبک و ساده کنم اما همش تنبلم و یا خوابم و یا پای دستگاهم و اتاقم واقعا خجالت آور و نامرتبه.
این تنها مشکل من در حال حاضر می باشد.
شب بخیر
کلیمانجارو
Don’t say you want a better world نگو که یه دنیای بهتر میخوای
Don’t say you want a better life نگو که یه زندگی بهتر می خوای
When all you do is watch tv وقتی تنها کاری که انجام می دی، تماشای تلویزیون
And listen to the promises و گوش سپرده به وعده هاست
Don’t say you want a better world نگو که یه دنیای بهتر میخوای
Don’t say you want a better life نگو که یه زندگی بهتر می...
شراب می دهند هان
شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو
بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش
و سرخی انار را به لب بزن به لب بکش
شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر
عبیر و عود و مشک را سپند دانه دانه کن
چراغ داغ باغ را تجلی جوانه کن
طلوع دف شمس را به صبح من غزل بگو
دو بیت...
tips
این مقاله ها هست تو وب، با موضوع
relationship
که شیوه های مختلف برای رسیدن به انواع تغییرات و خواسته ها تو روابط دو نفره ارائه میده، اینجوری:
how to …. your partner, your lover, your husband etc
به جای سه نقطه میشه هر سئوال یا مشکلی که تو رابطه بوجود میاد رو گذاشت.
حالا حرفی که میخواستم بزنم اینه که این مقاله ها چرته، اصن جواب نمیده :D
یا به عبارتی یافت می نشود، گشته ایم ما
!!!
توهم
موسیقی توهم زاست، من سالهاست دارم گوش میدم و موسیقی برای من یه انتخاب باری به هر جهت نبوده، محاله یه چیز مزخرف رو بیش از یکبار گوش داده باشم و حتی ادعای خوش سلیقگی تو انتخاب موزیک هم دارم.
بله دارم، ولی موسیقی توهم زاست، این ترانه ها و غزلهای عاشقانه روی آدم تاثیر خیلی مثبتی نمیذاره، اینهمه شعر عاشقانه و فدایت می شنوی و یواش یواش این توهم برات ایجاد میشه که بله بیرون هم همین خبره، عشق و عاشقی تو...
-
این چند روزه چیزی نداشتم که بنویسم، از طرف دیگه وقت هم نداشتم اصلا اصلاً، نمودار مصرف انرژی و فعالیتم از صفر به حدی رسید که دیگه آخرش برای خودم معلوم نیست. یعنی این چند روزه هر روز بین 6 تا 10 ساعت کار مفید با بازده داشتم. اگر مثلا در شرایط دیگری غیر از این شرایط بودم، احتمالا این نمودار به این سرعت به حقیقت نمی پیوست.
اما از قدیم گقتن:
کجا خوشه؟ اونجا که دل خوشه…
توضیحی هم نداره، شاید...
September 2008
5 posts
کی و کجا وعده دیدار ما؟
با همه لحن خوش آوایی ام، دربدر کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر، نغمه تو از همه پرشور تر
کاش که این فاصله را کم کنی، محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی، مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود، یک شبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد، سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بدرم لبم آتش گرفت، شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است، نامه تو خط...
فانتزی
دیشب با یک خانم که تا بحال ندیده امش از نزدیک، در خیالم صحبت کردم.
برایش خیلی چیزها را شرح دادم، چیزهایی که ساده از آنها گذشته بودم بی آنکه فهمیده باشم چقدر به من ضربه زده اند.
وقتی حرفهایم تمام شد، تازه متوجه شدم در حق خودم چه کرده ام.
او در جواب من هیچ نگفت اما،
من فهمیدم چیزی را که باید زودتر از اینها می فهمیدم…
یکسال در کودکستان
فرمودند:
تو بچه ای، من بزرگت کردم.
و ایضاً با خشونت چندین بار من رو جوجه خطاب کردند.
این از اون بچه و جوجه های لوسانه و عاشقانه و با محبت نبودها. از اونا بود که یعنی تو هیچی نبودی من آدمت کردم.
—-
هه هه، یکی بره ایشون رو روشن کنه که کی کیو بزرگ کرده!
:|
باران
باران که می آید گوش به زنگ صدای تو،
تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می گذارم
و همیشه به همین حقیقت تلخ می رسم که
تو هم با ما نبودی!
—-
باران، اولین باران پاییزی ست که متوجه اش شدم.
باران و بوی خاک و برگهای زرد و بوی مدرسه، آفتابی که رنگش با همه رنگها فرق دارد.
آسمانی دلگیرتر که قبل ترها دوستش نداشتم، اما امروز می بینم چقدر شبیه من است…
باران …
August 2008
19 posts
یعنی خوشی من همین چهار روز گذشته بود،
دوباره برگشتم تهران،
و اولین گریه ی دوره ام رو همین الان کردم.
دوباره شروع شد،
من و این افسردگی سمج که سالهاست یقه ام رو گرفته….
اگر بار گران بودم رفتم،
می رم سفر به شیراز،
اگه راه داشت، یه پاک کن هم برمیداشتم حافظه مو پاک میکردم که این چند روز فارغ از خودم و هر کس دیگه ای زندگی کنم.
بهرحال امیدوارم برنگردم!
بدرود تا اگر بعدی وجود داشت.
یک وقتهایی دلم مثل یک پرنده که پشت قفس بال بزند، طلبت می کند، که حرف بزند، که حرف بزنی،
اما نیستی.
تو هم زندگی خودت را داری.
اینطوری هست….
امروز بعد مدتها رفته بودم این سفره ها که نذر می کنن و دعا و ختم انعام می خونن ، سالها بود که نرفته بودم، بعد نمی دونم سر کدوم دعا بود، آبجیه که نذر اون بود، برگشت گفت اول نیت کن هر چی از خدا میخوای بعد بخون.
دبعد من فکر کردم مدتهاست دیگه آرزویی ندارم،کم سن و سال تر که بودم، مثل خیلی از دخترها سر دعا می گفتم، خدایا یه کاری کن فلانی منو دوست داشته باشه. اون موقع معنی این خواسته احمقانه رو نمی...
The only one you can depend on, is your family.
تنها کساییکه که میتونی بهشون تکیه و اعتماد کنی، افراد خونواده تن….
از نشانه های تنهایی این است
که وقتی شب سرت را روی بالشت می گذاری
دیگر به فکر کسی نیستی
هر چند کسی را داشته باشی.
تعیین جنسیت بچه
از اینجا دو تا لینک بامزه گرفتم که اولیه جنسیت وبگردی شما رو مشخص می کنه و دومیه یه ابر برچسب از وبگردی شما نشونتون میده که اینکارهارو با استفاده از انالیز هیستوری مرورگر میکنه.
نتایج من برای تعیین جنسیت:
17 درصد زنانه
83 درصد مردانه
(احتمالا بازدید از سایتهای فشن و سلبریتی و وبلاگای عشقولانه قلب دار زنانه و بازدید از سایتهای تکنیکی از انواع و اقسام پسرونه محسوب میشه)
نتایج ابر ابرچسب:
...
Oddly Enough
دیشب بعد یک هفته به اکانت توییترم ساین این کردم ولی ری دایرکت شدم به اکانت دیگه ای :))
به این : http://twitter.com/STORED
بعد حالا بانمکی اش به توضیحیه که تو بیوگرافی این اکانت نوشته:
Twitter sometimes messes up and redirects here. Odd. !!!!
گناه خوانندگان فیدی
بابا این دعوا سر فید و اینا چیه که هر کی فیدش بیشتره با خودش می نازه یا نمی نازه یا چی؟
اصلاً خیلی عالیه که آدم فید وبلاگشو تبلیغ کنه و خواننده هاش زیاد بشه، من خیلی خوشحال می شم وقتی خواننده هام زیاد شن، ذوقم می کنم، وقتی هم یکی کامنت می ذاره ذوق می کنم، مگه چیه؟ اینهمه وقت میذاریم می نویسیم که یکی بیاد بخونه دیگه، مگه واسه هوا می نویسم؟
خیلی هم خوبه اصن. خواننده محترم این فید وبلاگه منه اصن ،...
اگه شانس داشتم می شدم شمسی دیگه.
الانم از فرت عصبانیت نمیدونم چه کار کنم.
فقط دارم سعی میکنم آروم باشم که از روی احساسم عملی انجام ندم. اشکم هم دراومده. خوب که چی؟
یعنی انقدر اهمیت من کمه که باید هر چیزی رو هی یادآوری کنم و خواهش کنم؟
مگه از من یه کاری میخواد من اینطوری هی فراموش میکنم؟
:(
پیام فوری
در تاریخ دیشب، ساعت نمیدونم چند نصفه شب، تمامی بلاگهای فارسی گوگل ریدر رو آن سابسکرایب کردم بغیر از تعداد بسیار معدودی که فنی می نوشتن.
احیانا هر وقت بحثهای سیاسی مذهبی اعدامی و غیره تون تموم شد خبرم کنین، بیام اد کنم دوباره.
با تشکر
یک رائوروس
تمام طراحی ها، ابزار و اطلاعات و ای بوک ها به باد فنا رفت! به همین راحتی.
دلم می سوزه برای طراحی هام…
و خودمم حالم مناسب نیست، انگار خوشی به ما نیومده یا شاید اون روزهایی که فکر میکنم خوبم یه توهم یا خود گول زنکی بیشتر نیست!
...
دلم رو به چی خوش کنم آخه؟
نوستالژی کامنتی
امروز به کامنت خودم در اینجا (وبلاگ مت پست چی در وردپرس.کام ) برخوردم.
احتمالاً از اینکه خواننده محبوب و تاپ لیست مت، مدونا بوده، ذوق زده شدم! نمیدونم
:))
جا ماندیم :D
الان داشتم زندگی نامه مت مولن وگ در ویکی پدیا رو می خوندم، نکته ای که متوجه شدم، اینکه ایشون فقط سه روز از من بزرگتر هستند.
اسمایلی احساس عقب افتادگی
:D
—-
از فواید در خانه ماندن اینکه، مهمان می آید و نمی خواد ناهار بخوره و مامان خوراک لوبیای بی نظیری پخته و خوب نمیشه هم رفت تو اتاق جلو مهمونه خورد، بعد من یک بشقاب پهن بر میدارم و مقداری لوبیا و البته بیشتر آبش رو می ریزم در بشقاب و رویش...
اندر حکایت آمارهای وردپرس.کام
امروز داشتم آمار وردپرس.کام یعنی همون بلاگ مونولوگهای من رو نگاه می کردم، مثل همیشه.
اما یه نکته توجهم رو جلب کرد و اون بالا رفتن آمار یک پست بود که دلیلی نداشت یهو اینهمه بازدید داشته باشه.
و اون پستی بود که خیلی روز قبل درباره انیمیشن پیکسار و فرندفید نوشته بودم.
حدس زدم باز یکی که احتمالا شاکی بوده از اون روز، هوس کرده بحث رو بکشه بالا و حدسم هم درست بود.
اولش یه کم عصبانی شدم، اما الان...
Green Monster
I remember there was a time, not very long ago,
I had a list, there was a grey circle in it, and just one. Then I used to stare at it till it turns to green.
There was a green little cute fluffy monster in it with big blue eyes, smiling at me. I used to see it now for more than 2 years, I was tidying here, I remembered I haven’t seen the green monster for a long time. So I miss it, believe...
آبی
دلم میخواهد جایی چیزی بنویسم،
میتوان گفت دلتنگم، ولی بعد این سئوال برایم پیش خواهد آمد که دلتنگی به چه معناست؟
گاهی فکر میکنم این واژه ها از کجا می آیند؟ شاید حسی که در این لحظه با من هست، یک چیز دیگر باشد، از کجا می دانم که دلتنگی است؟
سئوال بعدی این خواهد بود که اگر این حس را به راهی مثل همیشه برطرف کنم چه خواهد شد؟ آها، یک حس دیگر جانشینش می شود.
خوب، بعد باید بلایی سر آن یکی حس بیاورم و...
July 2008
15 posts
Definition of me
یکی از جالب ترین تعاریف ممکن امروز از من بعمل اومد، فکر کنم راست باشه، نمیدونم:
زهرا،
تو ضعیف نیستی.
تو مثل “گوریل انگوری” هستی،
بلد نیستی از قدرتت کجا استفاده کنی.
عکس من:
:|
سعی کن
سعی کن سنگ زیرین آسیاب نباشی،
حتی سنگ رویی هم نباش، اصلاً سنگ نباشی بهتر است،
سعی کن آدمی باشی در میانه ی جمع،
اما یکه و تنها.
سنگ خودت را به سینه بزن، “دیگرانی” وجود ندارد.
همه چیز هم موقتی است.
سعی کن فهمیدن را بفهمی، اینکه بعضی چیزها راه تغییری ندارند.
——
اینها را باید با لحن زنی در پشت فرمان ماشینش در نیمه شب خواند، زنی که اشک می ریزد، صدایش می لرزد و مدام با...
چیزی بگوی!
خداوندگار وبلاگستان، در روز قیامت، شما دانلود کنندگان فله ای آلبوم های آپلود شده بلاگرهای همچو منی را که می آیید دانلود میکنید، آنهم در حدود 800 بار (طبق آمارهای عینی موجود) و کلامی نیز بر زبان نمی رانید، به سیخ و میخ و آتش و اینا می کشد.
از طرف یک رائوروس
خساست
متاسفانه امروز متوجه شدم که “بعضی ها” با تمام ادعاهایشان مبنی بر حرفه ای بودن و غیره، چقدر در یاد دادن خسیس اند!
من بارها شده خواسته ام چیزی که برای مثال در طراحی ها یاد گرفتم، برای آموزش بذارم، ولی یا فرصت ترجمه نبوده یا حوصله، خارج از این، اگر کسی از من سئوال کنه، سعی می کنم تا جایی که می شه توضیح بدم و حتی شده وسط کارهای خودم بوده و چقدر هم عجله داشتم ولی اینکه اون آدم به پاسخش...
راشل
وسط تابستان سرما خوردم ، افتادم گوشه اتاقم، از صبح همش این طرف اون طرف خودمو ول میکنم رو بالش، توی گرما سخته اینطوری مریض بشی، تنت داغ می شه و نمی تونی جلوی کولر باشی، تازه فایده نداره، چون منبع گرما داخل تن آدمه.
به هر حال، هر طوری بود خودمو چسبوندم به خوندن ادامه کتاب ” خانواده تیبو”، نوشته روژه مارتن دوگار. الان در جایی از داستانم که راشل وارد قصه میشه. راشل زن هوس انگیزی که آنتوان...
تا که بودیم، نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم، همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست….
- کاش زن نبودم یا حداقل کاش زنی بودم مثل بقیه…