زهرا می نویسد

Sep 21

جوووووووووووووووون

جوووووووووووووووون

Aug 21

(via theanimalblog)

(via theanimalblog)

Aug 06

fuckyeahstarwars:
Maybe this gig on Endor won’t be so bad after all!

fuckyeahstarwars:

Maybe this gig on Endor won’t be so bad after all!

Jan 04

fear of the dark

آن “من ِ” از دست رفته ، آن تکه ای را که دوست داشتم از میان آنهمه که از دست رفته

ایستاده جلویم و دلم را می لرزاند

می ترسم از گناه

و راه را به اشتباه رفتن

جلویم ایستاده

و فقط زل می زند در چشمهایم

می گوید بی هدف و گناهکار شدم

گناهکار…

Dec 22

note#1000

It just doesn’t work, no matter how much I am trying to keep it.

I remember today I showed my cellphone background to her and said: see, this my heart hanging on the tree!

She laughed at me, saying: you are mindless too!

I laughed with her and now I see that she is right, even that mother was right who adviced her little girl. Why men are not fair, just why they close their f** eyes and open their f*** mouths and let any nasty word comes out of that?

Just why? No tell me you small piece of shit!?

Dec 20

یلدای بی یلدا

دلم خیلی گرفت امروز، یهو انگار غم ها آوار شد سرم، فکر کردم  امشب شب یلداست و من تنهام، خونه بی نور و بی رنگ، آدمهای خونه سرشون تو لاک خودشون پای تلویزیون، هیچ کس نیست که بدونه واقعاً چی داره توی زندگی من می گذره؟ هیچ کس نیست که بدونه زهرای واقعی کیه؟ خیلی احساس تنهایی کردم تو این خونه که 25 ساله دارم توش زندگی میکنم.

کی تنهایی های من تموم می شه؟ کی من هم اون طعم شیرین زندگی واقعی رو حس میکنم؟ زندگی با یک خونواده گرم و صمیمی؟

دلم گرفت، خیلی کارا کردم که خودمو خوشحال کنم، اما انگار هیچوقت نمی تونم این کمبود رو جبران کنم.

Dec 14

The Secret

the secret about loving him and the reason I am sticking to him, trying to keeping up, is that he is not like those stupid guys who are cold like a stone and when you ask them the reason, they say rubbish things like that their life is busy or they don’t deserve love or they can’t keep women.

he is special cuz as a real man, he wants to be loved and follow up your love beside everything!

yea, that’s why!

Dec 13

.

آدم ها؟ گمانم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدمشان، منتها خدا می داند کجا میشود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان .نه این که ریشه ندارند!؟ این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده.

دوسته بعد مدتها می پرسه چطوری؟ چه خبر؟

شاید یکسالی باشه باهاش حرف نزدم، اما هیچ چیز تغییری نکرده، من بهتر نشدم، یکسال پیرتر شدم، یکسال به مرگ نزدیکتر شدم، یکسال گناهانم بیشتر شد و یکسال دیگر هم به بیهودگی گذشت.

یک جایی ته وجودم میگه این کاری که میکنم زندگی نیست. من سالها هست، که هستم، اما همیشه یک بغض فروخورده دارم، یک بغضی که خیلی وقتها در میان غرق شدن در لذتها رویش سرپوش می ذارم، اما یک شبهایی مثل امشب سرپوش هم نمیتونه نگهش داره و میاد جلوی چشمم و خودنمایی میکنه که: ببین من هنوز هستم!

شاید بهترین درمان من خواب باشه، یک خواب طولانی، خیلی طولانی و خیلی آروم… چیز دیگه رو پیدا نکردم که درمانم کنه.

….

اگر بگم خسته ام و دلگیر، حرف تکراری زدم، اما،

خسته ام و دلگیر!

Dec 08

نقش

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

یاد یک روز صبح پاییزی همین چند وقت قبل افتادم، فکر کنم اوایل مهر بود، یک صبح پاییزی که من بودم و تو تازه رفته بودی، شاید هم من رفته بودم، چه فرقی می کند؟

این بیت شعر را برایت فرستادم،

و برگشتی همان روزها،

پاییز برای من زیباست، چون راز قدم گذاشتن تو به دنیای من را در خود پنهان کرده.

به همین زیبایی و سادگی…

Dec 07

تن ها

می شناسم زنهای تنهایی رو که برای گریز از احساس نبودن همیشگی یک مرد در زندگیشون چه کارها که نمی کنن، دلخوش می شن به خوشی های کوچک زندگی، به لباس های رنگی و به صفحه های موسیقی، به مهمانی های شبانه دوستان و به دخترکان جوانی که هر روز با هم وعده گردش می ذارن و گاه لابلای حرفهاشون اون حس سرد عمیق پنهان نشدنی تنهایی سر می زنه و تو می فهمی توی دلش اون قدرها هم خوشبخت نیست. لابد متقابل آن مردهایی هم هستند که اینطورند! جای خالی زنهای نداشته رو با سیگار و گردش و کتاب پر می کنن، نمی دونم. شاید همه اینها اشتباهه، کی می دونه که عشق یه توهم به واقعیت پیوسته نباشه فقط برای بقای نسل انسانها؟ و کی می دونه که تمام اونچه که علاقه روحی و معنوی میدونیمش و اسمش رو  عشق می ذاریم، تاثیرات کاذب هورمونی نباشه که این روزها همه دربارش می گن؟

کی میدونه ارزش خود خود خویشتن ما بیشتره یا ارزش نگه داشتن یک رابطه به قیمت از دست دادن تمام فرصت هایی که برای ساختن شخصیت خودمون داریم؟

امروز با “س” خیلی حرف زدیم، از اینکه چرا با هم دیگه انقدر صمیمی شدیم و دو تا دوست خوب موندیم با اینکه اون مادر ه و از من خیلی بزرگتره. دلیلش شاید این بود که چون “س” برای دوستی با من نقاب نداشت، چون خودش بود و من خودم بودم و نقابی نداشتم. با هم مثل کف دست بودیم وهستیم. اما من همیشه اینطورم، همیشه وقتی پای دوستی جدیدی باز می شود اینطورم، اما ادمها تاب تحمل “مصداق کف دست بودن و بی نقابی” رو ندارن. آخر سر با تو کاری می کنن که در کشو رو باز کنی و یه نقاب بزنی به صورتت که مناسب حال اونا باشه. اینطوری دوست داشتنی تری اما تو بهتر می دونی که وقتی ذات ات یکی بودنه، این دو رویی رو تاب نخواهی آورد و شاید یه روز سقف این دوستی بریزه ….

پ.ن: Do Not Expect Anything from Anybody, never, never, never…