دلم میخواهد جایی چیزی بنویسم،
میتوان گفت دلتنگم، ولی بعد این سئوال برایم پیش خواهد آمد که دلتنگی به چه معناست؟
گاهی فکر میکنم این واژه ها از کجا می آیند؟ شاید حسی که در این لحظه با من هست، یک چیز دیگر باشد، از کجا می دانم که دلتنگی است؟
سئوال بعدی این خواهد بود که اگر این حس را به راهی مثل همیشه برطرف کنم چه خواهد شد؟ آها، یک حس دیگر جانشینش می شود.
خوب، بعد باید بلایی سر آن یکی حس بیاورم و همینطور برو بگیر تا آخر.
زندگی شاید همین باشد.
از خواب بیدار می شویم و احتمالاً کار میکنیم و درس میخوانیم و شاید به کسی هم دل بدهیم.
در این میان ناهاری میخوریم و بعد دعوایی میکنیم و کار و شاید تفریحی هم بکنیم و بعد شام میخوریم و بعد عشق می ورزیم و بعد میخوابیم و شاید خیلی کارهای دیگر.
خوب بعدش چه؟
…..
دلم برای جایی تنگ شده، جایی میان سنگهای فیروزه آبی. تنها جای دنیا که احساس میکنم ، زهرا، هستم.
دلم برای درخشش سبزی که یک شب در آینه دیدم، تنگ شده.
تو باور میکنی من چقدر دلتنگم؟
یک روز، به همین زودیها، شاید آمدم. اگر تو بخواهی…
و شاید دلتنگی هایم را در کاغذی نوشتم و به دست تو دادم،
که تو بدهی اش به دست بادها و مرا رها کنی از این کسی که هستم.
…