Text

امروز بعد مدتها رفته بودم این سفره ها که نذر می کنن و دعا و ختم انعام می خونن ، سالها بود که نرفته بودم، بعد نمی دونم سر کدوم دعا بود، آبجیه که نذر اون بود، برگشت گفت اول نیت کن هر چی از خدا میخوای بعد بخون.

دبعد من فکر کردم مدتهاست دیگه آرزویی ندارم،کم سن و سال تر که بودم، مثل خیلی از دخترها سر دعا می گفتم، خدایا یه کاری کن فلانی منو دوست داشته باشه. اون موقع معنی این خواسته احمقانه رو نمی فهمیدم.

خلاصه امروز هر چی فکر کردم دیدم دیگه هیچ رقمه این مسایل تو کت من یکی نمی ره. احتمالاً نهایت چیزی که از خدا بخوام، پول باشه یا نمی دونم شاید امکان زندگی تو یه جای دور دور دور، دورتر از هر کسی…

خسته ام خیلی، باید بخوابم…

?12:57 pm, BY raoros