دیروز به زهرا زنگ زدم کلی درد دل کرد از اینکه کار و بارش جور نیست، مشکلات مالی و خیلی چیزای دیگه. اخر حرفا برگشته به من میگه کاش آدم شادی هاش طولانی باشه و غم هاش لحظه ای. نه اینکه همش تو دلت پر غصه باشه و گاهی یه شادی زودگذر از در خونه ات رد شه و زود هم تموم شه.
حالا من اعتراف میکنم، که یه کار مزخرف دارم که به لعنت نمی ارزه ولی خرج خودمو در میارم. خانواده دارم و بدنم هم تقریبا سالمه. مامان بابام با من زیر یه سقفن و خواهرا و برادرا و چند تا دوست خوب هم دارم که البته خیلی تعدادشون کمه.
با اینهمه میلی به زندگی ندارم، انگیزه ای برای هیچی ندارم. اعتراف میکنم که هیچی نمیخوام از این دنیا و هیچی قانعم نمی کنه. اگر جراتش بود خودمو خلاص میکردم ولی حتی جرات اینم ندارم.
اعتراف میکنم که امیدی ندارم، به هیچی….
احساس هیچ و پوچی میکنم.
الانم؟ الانم گریه میکنم ولی گریه دردی رو دوا میکنه مگه؟