دلم میخواد بار و بندیلمو جمع کنم و برم یه مدتی تو اون روستا زندگی کنم، روزها ساعت 7 بیدار بشم و ببینم که بله اینجا خوشبختانه موبایل ها آنتن نمی دن و نه من لپ تاپ ندارم و طراحی و ترجمه ندارم و نه من الان نباید بدو ام دنبال تاکسی که برم سرکار و بروم توی گزگز سرما دست و صورتم را بشورم و صبحانه سرشیر بخورم با نان تنوری و چایی که روی آتیش دم شده و بقیه روز را بدو ام به دنبال پروانه ها و آهنگ گوش بدم و دستامو تو چشمه کوچیک پایین باغ بشورم و نقاشی کنم و بترسم از ماری که اون دور و برها می خزه و یه تکه چوب بردارم با بابا برویم باغهای اطراف را ببینیم و من سه پایه را علم کنم و عکس بگیرم و بعد خسته می آییم ناهار می خوریم و با مامان که از خوشحالی پر درآورده از اینکه توی باغش هست حرف بزنیم و چه می دانم پیرزن های صاحب باغهای کناری می آیند و حرف می زنند و غروب صدای زوزه گرگ می آید و شب ساعت نه نشده ما خوابیده ایم و …
دلم میخواهد اینمهمه دغدغه نداشتم و یک لحظه این مغز لعنتی بدون معماهای همیشگی اش کار می کرد و نگران فرداهایش نبود.
اصلن نمیدانم دلم چه می خواهد؟
من کی ام اینجا کجاست؟