گاهی، فقط گاهی شاید از فشار ناشی از عوامل بیرونی، یا احساس بیهودگی مزمن در عین کار و فعالیت شبانه روزی،
یا شاید در اثر این احساس ابدی که هیچ وقت جایی نایستادم که باید بایستم،
یا هر حس پوچ دیگه ای،
میخوام بخزم درون خودم، یادم نیاد کی بودم و کی ها رو دیدم و چه کارا کردم،
بکنم از هر چی بودم و قراره باشم،
حتی تنها هم نباشم،
نمیدونم، شاید کسی پیدا بشه که معنی این حس گذرا رو بفهمه،
شاید باید بخوابم، روزها و هفته ها…
خسته ام!