آدم ها؟ گمانم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدمشان، منتها خدا می داند کجا میشود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان .نه این که ریشه ندارند!؟ این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده.
دوسته بعد مدتها می پرسه چطوری؟ چه خبر؟
شاید یکسالی باشه باهاش حرف نزدم، اما هیچ چیز تغییری نکرده، من بهتر نشدم، یکسال پیرتر شدم، یکسال به مرگ نزدیکتر شدم، یکسال گناهانم بیشتر شد و یکسال دیگر هم به بیهودگی گذشت.
یک جایی ته وجودم میگه این کاری که میکنم زندگی نیست. من سالها هست، که هستم، اما همیشه یک بغض فروخورده دارم، یک بغضی که خیلی وقتها در میان غرق شدن در لذتها رویش سرپوش می ذارم، اما یک شبهایی مثل امشب سرپوش هم نمیتونه نگهش داره و میاد جلوی چشمم و خودنمایی میکنه که: ببین من هنوز هستم!
شاید بهترین درمان من خواب باشه، یک خواب طولانی، خیلی طولانی و خیلی آروم… چیز دیگه رو پیدا نکردم که درمانم کنه.
….
اگر بگم خسته ام و دلگیر، حرف تکراری زدم، اما،
خسته ام و دلگیر!